مختصر اين كه، ژان طرز فكري اوگوستيني و نوافلاطوني داشت، و طرز فكر گيوم كمابيش مانند توماي آكويني بود؛ همچنان كه رابرت گروستست پيشاهنگ بيكن بود، گيوم اوورني تا حدودي بر توماي آكويني سبقت جست. ملاحظات مغاير آنان را تا حدي ميتوان ناشي از شرايط و احوال جداگانهشان دانست. گيوم راهبي معمولي بود كه اسقف پاريس شد؛ ژان يك تن فرانسيسي بود كه در حدود 1238، به جاي الكساندر هيلزي استاد كرسي كلام شد. هنگامي كه فرانسيسيان انگليسي سرگرم پرورش راجر بيكن بودند، فرانسويان تدريجاً آموزشهاي سن بناونتور را ميسر ميساختند.
همچنان كه ميتوان انتظار داشت، هدف و لحن آثار فرانسوي كاملاً با آثار لاتيني فرق داشت.
در مورد رسالههايي كه گيوم اوورني و ژان لاروشلي نوشتند، استفاده از زبان لاتيني طبيعي بود؛ تصور ميكنم گيوم و ژان مشكل ميتوانستند دربارهٴ عقايد خويش به زبان فرانسه بحث كنند؛ و زبان لاتيني تا امروز هم هنوز براي تأليف چنين آثاري مهجور و متروك نشده است. آثاري كه هماكنون ذكر ميشوند از رواج و آوازه برخوردار شدند، و به همان اندازه طبيعي بود كه به زبان فرانسه تأليف شوند. تصور ميكنم اگر سنّت باشكوهي كه آلفرد كبير آغاز كرده بود بر اثر حملهٴ نورمانها ناگهان متوقف نميشد، شخصي همچون بارتولوميوي انگليسي به دلايل مشابهي سعي ميكرد به انگليسي بنويسد. به هر حال، سه اثر مهم اين عصر، به زبان فرانسه نوشته شد، تا هواداراني بيش از كشيشان داشته باشد. اولي، يعني
انجيل سرودهٴ گويوي پرونسي (حدود 1205)، منظومهاي هجوآميز، و آيينهاي از زندگي و افكار آن عصر است. سپس داستان سيدارش (حدود 1243؟)، نوعي دايرةالمعارف به صورت پرسش و پاسخ، كه عليٰرغم (يا بهخاطر) بچهگانه بودنِ مفرطش توفيق فراواني يافت. منشأ آن معلوم نيست، حتي معلوم نيست كه متن فرانسوي اصل است يا ترجمه. بالاخره در حدود 1246، گوتيه متزي دايرةالمعارف عاميانهٴ ديگري به شعر فرانسوي تدوين كرد، به نام
نقش جهان كه دو تحرير ديگر اين اثر (يكي منظوم و ديگري منثور) پيش از نيمهٴ سده پديدار شد. نقش جهان
از هر نظر خيلي برتر از داستان سيدراك بود؛ مقبوليت آن به عامهٴ فرانسويان محدود نشد، چون به عبري و به انگليسي هم ترجمه گرديد.
پيش از پرداختن به كشورهاي ديگر بهتر است اهميت فراوان دانشگاه پاريس را نه فقط براي فرانسويان، بلكه از نظر بينالمللي، خاطرنشان شويم. با اين همه، نفوذ دانشگاه پاريس منحصراً يا الزاماً فرانسوي نبود، بلكه جنبهٴ بينالمللي داشت، چون بسياري از خارجيان براي تدريس و همچنين براي تحصيل به آنجا ميرفتند.
4. فيلسوفان ايتاليايي. در مورد ايتالياييان چندان چيزي نميتوان گفت، هر چند نيروي فردريك دوم دربار او را در جنوب ايتاليا به صورت يكي از مهمترين كانونهاي روشنفكري عصر خويش درآورد. اگر از دانشگاه پاريس در مقام يك مركز معنوي بينالمللي ياد ميكنيم، اين